مرثيه­ ای برای يک دايناسور- یک شعر گروهی

مقدّمه:

وقتي­که درباره­ی سابقه­ی سرايش شعر مشترک شروع به نوشتن کردم قبل از همه­چيز ذهنم رفت طرف ماجراي فردوسي با شاعران دربار سلطان­محمود. البتّه درباره­ی اينکه حقيقتاً چنين واقعه­اي اتفاق افتاده يا نه هنوز شک وجود دارد و دسترسي به سند ماجرا و کتابي که اين ماجرا را به نقل از آن مي­آورم به­خاطر تعطيلات عيد فعلاً براي من مقدور نيست امّا به هرحال داستان اين­جوري است که: مي­گويند عنصري و فرخي و عسجدي تصميم مي­گيرند که فردوسي را جلوي سلطان ضايع کنند براي همين هم يک مسابقه­ی بديهه­سرايي راه مي­اندازند و قرار مي­گذارند که يک نفر شعري را شروع کند و بقيه در لحظه, شعر را ادامه بدهند البتّه شاعران درباري از­قبل دست­به­يکي کرده­بودند و مصرع­هايشان را گفته بودند. به­هر­حال شاعران دربار يکي يکي مصرع­ها را مي­خوانند و دست­آخر که نوبت فردوسي مي­رسد و همه منتظرند که بگويد کم آورده، فردوسي يکي از همان قافيه­هاي خاص خودش(فرض کنيد «پشن» مثلاً!) را به­کار مي­برد تا عنصري و دوستان ضدّ­حال بخورند.

حالا اينکه اين قضيه به­نظر خود من هم واقعيت تاريخي نداشته به­کنار، مقصودم از آوردن اين داستان اين بود که طرز تلقّي خودمان از شعر مشترک گفتن را نشان بدهم، مثال­هايي که ما از شعر مشترک در ادبيات­فارسي داريم (يا در­واقع به­جا مانده) بيشترشان همين­طوري­اند يعني يک عدّه شاعر( که فکر نمي­کنم هيچ­گاه تعدادشان به هيجده نفر رسيده باشد) مي­نشستند دور هم و براي نشان­دادن قريحه­شان کَل­کَل­هاي ادبي مي­کردند. اينها هيچ­وقت قصدشان ساختن يک شعر کامل نبوده و بيشتر مي­خواستند بدانند که کي زودتر کم مي­آورد. نقطه­ی مقابل اينها را در ادبيات غرب زياد سراغ داريم که دو يا چند تا شاعر دور هم مي­نشستند و يک شعر(معمولاً يک شعر طولاني يا يک مجموعه شعر) را با هم کامل مي­کردند که البتّه اين­طوري کار کردن با اينکه مفيد است امّا آن هيجان شعرهاي مشترک ايراني را ندارد.

قديمي­ترين شعر مشترکي که من يادم مي­آيد تصحيح مجموعه­ی شعري ادوارد يانگ Edward young به اسم night thought توسط الکساندر پوپ Alexander pope است که البتّه شعر مشترک به آن معنا نيست و در­واقع پوپ هر­جاي شعر يانگ را که به­نظرش ناقص مي­رسيده با اضافه کردن يک يا چند خط شعر کامل کرده ولي به­هرحال امروزnight thought را شعري مشترک که اثر پوپ و يانگ است به­حساب مي­آورند. البتّه اگر بخواهيم اين­طوري به قضيه نگاه کنيم بايد شعر معروف سرزمين بي­حاصلwaste land را هم شعر مشترک بناميم چون ظاهراً زماني که اليوتT.S.Eliot شعر را براي مطالعه و تصحيح به ازرا پاوندEzra pound مي­دهد، پوند تا جايي که صلاح مي­بيند در شعر دخل و تصرّف مي­کند تا هنوز هم که هنوز است استادان ادبيات انگليسي سر کلاس­ هايشان بگويند و تکرار کنند که اگر پاوند نمي­بود اليوت، اليوت نمي­شد! غير­از موارد تصحيح شعر، مثال­هاي ديگري هم مي­توان زد که حقيقتاً شعر مشترک است مثلاً شعر معروفي از ساموئل­تيلر­کالريج Samuel Taylor Coleridge به­نام the rhyme of the ancient mariner که با کمک ويليام وردزورث William words worth سروده شده. بيشتر شعر کار خود کالريج است آن هم در لحظاتي که در اوج نشئگي بوده امّا زماني که جنس نمي­رسيده و جناب کالريج خمار بودند زحمت شعر مي­افتاده گردن وردزورث منطقي و مقرراتي.

تا اينجا مواردي که مثال زديم از ادبيات انگليسي بود که تعداد شاعران درگير در شعرهاي مشترکش من يادم نمي­آيد که از دو سه نفر تجاوز کند. امّا در ادبيات فرانسه، خصوصاً قرن بيستم آن، مواردي که تعداد شاعرها بيشتر باشد هم داريم مثلاً بازي­هاي دادائيست­ها که جمع مي­شدند و از توي کلاه کلمه در مي­آوردند که البتّه بيشتر در اين­جور شعرها عنصر تصادف و احتمال در سرايش شعر مطرح بود تا کارگروهي و اينکه اين­جور شعرها گروهي سروده مي­شد هم بيشتر به خاطر لذّت در­جمع­بودن بود امّا از جمعي­بودن زياد در فرايند نوشتن شعر کار کشيده نمي­شد در حاليکه چند سال بعد وقتي سورئاليست ­ها روش معروف به لاشه­ی خوشگوار(آقاي سيدحسيني اين­طور ترجمه کرده ­اند) را براي سرودن شعر به کار بردند، جمعيت دخيل در سرايش شعر براي خودش هويت داشت، معنا داشت و از آن کار کشيده مي­شد. سورئاليست­ها جمعي شعر مي­گفتند چون مي­خواستند به ناخودآگاه جمع برسند چون مي­ خواستند فراواقعيت مشترک در انسان­ها را کشف کنند و به دنيايي درون که هر بخش آن در يک انسان است برسند آن هم با کنار هم گذاشتن اين بخش­ها و تکّه­ها.

ماجراي شعر لاشه­ی خوشگوار به اين صورت بود که آندره­برتون André Breton و سه چهار نفر ديگر از سورئاليست ­ها جمع مي­شوند و هر کدام براي يکي از ارکان دستوري جمله, يک کلمه مي­دهد مثلاً براي فاعل يک نفر کلمه­ی لاشه را مي­دهد و يک نفر ديگر صفت خوشگوار را اضافه مي­کند ،بعد يک نفر مفعول مي­دهد، يک نفر فعل مي­دهد و غيره تا­اينکه اولين جمله شعر در مي­آيد:لاشه­ی خوشگوار شراب تازه خواهد­نوشيد. اين اولين جمله از اولين شعري بود که سورئاليست­ها به اين روش سرودند و براي همين هم اسم اين روش سرودن شعر مشترک را گذاشتند لاشه­ی خوشگوار.

امّا کاري که سورئاليست­ها در لاشه­ی خوشگوار مي­کردند اساساً با کاري که مدّ­نظر ماست متفاوت است چون نه ما چسباندن دست­و­پاي لخت و رفتن توي خلسه و استفاده از موادّ­مخدر را داشتيم, نه توجّهي به ضمير ناخودآگاه جمعي. اتفاقاً شاعران شعر مشترکي که ما کار کرده­ايم کيلومترها از هم فاصله دارند و حتّي خيلي­هايشان از نرديک نيز همديگر را مشاهده نکرده­اند. از­طرفي ديگر با وجود ارجاعات درون­متني و موتيف­هاي گسترده اتفاقاً شعري به­شدّت فرم­گرا را شاهد هستيم که به­طور کلّي با آموزه­هاي سوررئاليسم در تضاد است.

در مورد کار سورئاليست­ها هم فکر نمي­کنم هيچ­وقت تعدادشان به هيجده نفر رسيده باشد. چون اصولاً ارکان دستوري جمله در زبان فرانسه اين همه نيست, نهايتش يک فعل است ويک فاعل و يک مفعول با يکي,دو­تا صفت و قيد براي هر­کدام. براي پيدا کردن شعرهاي مشترک با تعداد شاعران بيشتر مجبور شديم دست­به­دامن اينترنت بشويم که در­نهايت تعجّب جايي را نشانمان داد توي شاخ افريقا (دقيقاً توي شاخ افريقا) که يک عدّه اصلاً کارشان اين بود که شعر مشترک بگويند. البتّه من با فرهنگ مردم اين نواحي زياد آشنا نيستم و براي همين هم نمي­توانم قضاوت کنم که چرا فرديت در شعر را به­نفع کاراشتراکي کنار گذاشته­اند؟ فکر نمي­کنم کمونيست باشند شايد صرفاً به خاطر لذّت در­جمع بودن است شايد هم به­خاطر گشتن به­دنبال هويّت جمعي. متاسّفانه سايت مرکز مطالعات شعر سواحيلي http://zanzinet.org/poems/mashairi_wengi/multi_authored.html  هم تمامّا به زبان شيرين سواحيلي بود و علي­رغم داشتن مقالات فراوان و چندين مصاحبه در اين زمينه نمي­توانست کمکي به ما بکند. همين مقدار هم که ما توانستيم بفهميم به­خاطر اندک کلمات انگليسي بود که در زبان­شان داشتند.(البتّه يک ديکشنري سواحيلي به انگليسي هم در لينک­هاي کنار سايت بود که متاسّفانه چون من فونت سواحيلي نصب نکرده بودم نمي­توانستم از آن استفاده کنم) چندين شعر مشترک روي سايت بود که از چهار پنج تا شاعر داشت تا بيست­و­يکي شاعر که اين شعر بيست­و­يک نفره(شعري بود به نام گوگولاموآنگا) بيشتر توجّه مرا جلب کرد. نه فقط به اين خاطر که هم تعداد شاعرانش(بيست­و­يک نفر) و هم تعداد بند­هاي شعر(چهارصد­و­هفتاد­و دو بند) رکورد و ايضاً فکّ ما را زده­بود بلکه به اين خاطر که شعر در قالبي سروده شده بود که ما در فارسي به آن مسمّط مربّع مي­گوييم و فکر مي­کنم همه مي­دانند که کار­کردن با قالب مشکلي مثل مسمّط آن هم چهار­صد­و­هفتاد­و­دو بند چه­کار طاقت­فرسايي است. به­پاس اين زحمت فراوان تصميم گرفتيم دو بند ابتدا و انتهاي اين شعر و همچنين نام بيست­و­يک شاعر آن را ذکر کنيم:

GOGO LA MUANGA

Kuna gogo la muanga, njiani limeanguka
Waja mafundi kuchonga, kibanzi kutobanjika
Watu wavunjika nyonga, kwa kupanda na kushuka
Kula ajaye na shoka, katu hawi seremala

Kwako tumeelekeya, Mola wetu Ya Jalali
Mikono twakunyosheya, kuondoa hii hali
Gogo letu lapoteya, ndugu zetu hawajali
Kula ajaye na shoka, katu hawiseramala

  

و اين هم اسامي شاعران آن به­ترتيب حروف الفباي فارسي!!:

احمد­بارکوا- ام­سيمبا- ان­گون­گه ­له- ايمو- باروک­احمد­شريف- حسن­عمر­علي- زي­بارکو­بن­وندو- سلطان­احمد­سلطان- سليم­المولي- شيخ­احمد­راشد­احمد- شيخ­صالح­محمد­بارکي- شيخ­محمد­فرج- عالي­صالح­البارتو- عبدو­سليم- عمر­فاکيح- عمور­رشيد- قسيم­عمر­علي- ماهر­يونيک- محمد­عبدالله­سليم- محمد­عمر­اينجينير- مي­مي­نائي

در­انتها بايد تشکر کنم از زحمات دوست عزيزم «دکتر­سيد­مهدي­موسوي» که زحمت هماهنگي بين شاعران را در­طول شکل­گيري شعر کشيد. همچنين از پديدآورندگان عزيز اثر که همگي جزء شاعران خوب و شناخته­شده­ی کشور مي­باشند و در طول شکل­گيري اين شعر تفاوت سليقه را کنار گذاشته و تنها سعيشان ايجاد اثري ماندگار و قدرتمند بود. انشالله در آينده­اي نزديک شعري با همکاري بيش از30 شاعر از همه­ی استان­هاي کشور را شاهد خواهيم­بود و سعي داريم شعر حاضر را نيز در کنسرتي تلفيقي(شعر و موسيقي پسامدرن) با حضور همه­ی شاعران آن اجرا کنيم. در اين شعر مشترک جاي خالي بسياري از شاعران تواناي کشور ديده مي­شود که چون زمان سرودن آن تقريباً مصادف با سال­تحويل بود نخواستيم مزاحمشان شويم و اميدوارم در شعرهاي بعدي از حضورشان استفاده کنيم. به امّيد آن روز…

محمد­حسيني­مقدم

توضيحات:

شاعران بندهاي مختلف به ترتيب حروف الفبا:

فاطمه­اختصاري(5،10،13،26،38،39،44،47)- ليلا­اکرمي (32،41)- آناهيتا­اوستايي(20)- بهزاد­بهادري(43)- زهره­جعفرزاده­(3،21)- محمد­حسيني­مقدم(1،14،23،28،31،35،46)- الهام­حيدري(19)- رامين­خواجه­پور(17،40)- سمانه­سرچمي(29)- سيد­حميد­سهرابي(7،24،25)- محمدرضا­شالبافان (4،34،48)- کيارش­کاوياني­(12،30)- طاهره­کوپالي(15،18)- زهراگريزپا(11،36،45)- آرش­معدني­پور(22،33)- سيد­مهدي­موسوي(6،9،37،49)- الهام­ميزبان(8،27)- وحيد­نجفي(2،16،42)

تضمين ها و ميان­متن­ها:

«تيرهاي سقف را بالاتر بگذاريد نجاران»رماني از سالينجر

«يک روز خوش براي موزماهي­ها»داستان کوتاهي از سالينجر

«زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم»حافظ

«و بعد هم ژل غمگين ليدوکائين را…» محمد­حسيني­مقدم

«بچه­ي لوس نيم­زنده­ي من…» فاطمه­اختصاري

«پرنده رفته به پاييز باغ، تن بدهد» مونا­زنده­دل

«مثل غمگيني خودارضايي…» مونا­زنده­دل

«چادر مشکي مرا سر کرد، توي دلتنگي خودش تا شد» مونا­زنده­دل

«شب­بخير اي خيال سرگردان/مي­روم با خودم قدم بزنم» مونا­زنده­دل

«صبح قشنگ شنبه­ی آغاز سال نو» مونا زنده­دل

«مي­گفت:پشت اينهمه در هيچ چيز نيست!» هدي قريشي­شهري

«صداي موجي زن» مجموعه­ی مشترکي از مونا زنده­دل و هدي قريشي­شهري

«خبر از سمت شرق آمده است…» سيد­مهدي­موسوي

«خواستم انتهاي غم باشي، شعر خواندم که عاشقم باشي…» سيد­مهدي­موسوي

«متفکّر به هيچ مي­چسبيم، ساختار شکسته­ي تنمان…» سيد­مهدي­موسوي

«فرشته­ها خودکشي کردند» نام مجموعه­اي از سيد­مهدي­موسوي

«لولوي دل شکسته که از ترس جيغ­ها/ هرگز نشان نداده خودش را به بچه­ها…» سيد­مهدي­موسوي

«به مادرم گفتم ديگر تمام شد

گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي­افتد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم» فروغ فرخزاد


«مرثيه­اي براي يک دايناسور»

ردّ دندان ارّه بر لب­هاست

گرچه نجّارها همه خوبند

چه کسي بر صليب خواهد رفت

ميخ اسلام را که مي­کوبند؟!

.

وسط خوابهام چسباندم

کاغذ پاره پاره­هايت را

مشت کوبيدم از خودم به شبت

گريه کردم ستاره­هايت را

.

ادبيّات در تنت حل شد

مثل يک عشق ­بازي کوتاه

تکّه تکّه به قصّه چسبيدي

توي يک جمله­سازي کوتاه

.

پشت اين سطرها دلم تنگ است
مثل احساس ابرهاي سياه
مثل خرگوش نر که گم کرده­ست
ماده­اش را ميان هفت کلاه

.

مثل يک بمب منفجر­نشده

زندگي لاي ريشه­ها مانده

«بچّه­ي لوس نيم­زنده­ي تو»

توي عکس هميشه جامانده

.

ادبيّات ميخ و چکـّش بود

دايناسور بود و سيب روي صليب

«مثل غمگيني خودارضايي»

پيش يک مشت عکس بدترکيب

.

سيب غمگين به دست مي­گيرد

دست سنگين ارّه­برقي را

صبح، خورشيد مرده مي­بيند

خواب آن چشم­هاي شرقي را

.

دايناسور، يک حقيقت مرده­ست

وسط تيترهاي داغ خبر

اين درخت آخرش نمي…

افتاد

با فقط ضربه… ضربه­هاي تبر

.

به تبرها هميشه مي­گفتم

اين درخت از خودش درخت­تر است!

چشم وا­کن به ميخ­هات و ببين

که خدا بودن از تو سخت­تر است

.

سوسک­ها بند بند/ مي­گشتند

در غمي که به دست من دادي

صبح غمگين آخرين شنبه

تو به پاييز باغ تن دادي

.

درد با جسم بي­دليلِ تو
بستگي­هاي مبهمي دارد
رد شدي از کنار مردي که
توي چشمان من غمي دارد

.

-اِ… اِ… ببخشيد چند شنبه­س امروز؟

تيتر درشت خبري براي سفيدترين روزي که…

-اِ… ساعت… ساعت چنده؟

در ساعتي که نبودي اتفاق/ افتاديم وسط خيابان­هاي يکطرفه­اي که…

-اين خيابون به کجا مي­خوره؟

چراغ قرمزي که پاک مي­شود توي دستمال کاغذي سفيدي که…

مچاله شد

.

اين طرف خاک­ارّه و جارو

چيز!­هايي که نيست آن طرفند

پشت يک در که با تو باز نشد

دايناسورها هنوز توي صفند

.

«متفکّر به هيچ چسبيديم»

باز در حسرت کشيده­ي آه

باز در فکر سکس با خرگوش

شعبده­بازهاي توي کلاه

.

بي هويت درون پوچي محض

وسط چيزهاي چيزترند!

[ردّ دندان ارّه هاي لزج]

دايناسورهاي خيس پشت درند

.

زندگي کن به­خاطر مردن

در تنآغوش! چارديواري

فکر کن سرنوشت تو اين است

توي تابوت، کار اجباري!!

.

يک نفر زير خواب مي­ميرد
اين پتو هي کلافه­ات/مي­کرد!
دست­هايم دوباره مي­لرزيد
بوسه­ام بدقيافه­ات مي­کرد

.

وسط خواب­هاي خرگوشي

در کلاه هميشه بي­جادو

دستمال و دروغ رنگي/تر

ترس از بچّه در دل لولو!

.

فکر کشفي که پُر­کند شايد

جدول خالي عناصر را

دکتر گيج در تو خالي کرد

هر زن قابل تصوّر را

.

شايد پشت «خرگوش­هاي بريان­شده»­ايم

شايد ته سوراخ ريز دعا

شايد اوّل يک نظريه­ی علمي:

دايناسورها خودکشي کردند!

تمام ديوارها را گشته­ام

درِ دنياي گاليله کجاست؟

.

حسّ بازي کنار بچّه­ي بد

حسّ «دکتر»­شدن بدون لباس

طرح يک جدول پر از هيجان

وسط نامه­هاي بااحساس!!

.

کوچه­هايي هميشه يک­طرفه

ارتباطي هميشه بي­تضمين

زندگي زير سقفي از آهن

مثل يک موريانه­ي غمگين

.

در شلوغي دوباره گم­کردن
گرمي دست­هاي تنها را
بي­تفاوت نشستن و ديدن
ذبح شرعي دايناسورها را!

.

-«يک تبر گير­کرده در تن من»

خبر از سمت شرق مي­آيد

دست­هاي تو دُور گردن من

زيرِ تاريکِ …

برق مي­آيد!

.

دست من از دو شاخه­ات دور است

اشک­هاي تو بي­دليلم کرد

برق مي­زد به گرمي تنه­ات

آخرين شعر تو فسيلم کرد!

.

گردي يک زمين که مي­چرخد

گيج­تر در درازي شب­ها

کلمات از مدار مي­افتند

در زمين­لرزه لرز/ش لب­ها

.

مثل لرزيدن تن خرگوش

توي مشت خدايي از هرگز

زل زده به فسيل خاطره­هات

چشم­هايي مچاله و قرمز

.

گفتن از عشق­هاي تکراري
آرزو کردن و بر­آوردن
چادر مشکي کسي بودن
داد اسلام را در­آوردن

.

فکر خرگوش و يک سبد بودن

حسّ نجّار کاملاً مدهوش

در معماي بي­جواب هويج

گم­شده باز پرتقال­فروش

.

-مستقيم راه داره؟

برگشتي از خودت

از چشم­هاي يکطرفه­اي که جريمه مي­کردند

تمام تابلوهايي که نبودند و…

-ايست!

امروز سه­شنبه بود که در ساعت چهار تمام خيابان­هاي يک­طرفه وسط تيتر درشت روزنامه­ها فرياد زدند:

«ديگر تمام شد

بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»

– مستقيم بن­بسته؟

.

نامه­هاي بدون حس خوردند

بغض­هاي هميشه سنگين را

دست خرگوش­ها نبايد داد

«ژل غمگين ليدوکائين را»

.

زل زدن به سپيدي دکتر

جيرجير مداوم يک تخت

تبري که مواظبت کرد از

لانه­ي موريانه توي درخت

.

جيرجيرک حضور محترمي­ست!

توي شب­هاي گيج شهريور

نقش يک عاشق پر از احساس

توي دست حريص بازيگر

.

زلف بر باد تازه­ام هستي
تازه مثل لب همين فنجان
گرم مثل شبي که مي­رقصي
در رگ عشق­هاي آويزان

.

فکرها با فريب، هم­بستر
مصلحت با نيازِ گاه­به­گاه
شعبده­بازها و دکترها
باز هم بسته­اند عقد نکاح

.

روي تنها­ترين درخت کسي
برگ­هايت دوباره زرد شدند
زير ابري که در نگاهم بود
دست­هايت چقدر سرد شدند

.

در دلم سقف­هاي نمداري­ست

که بر اين شعر چکّه­ام کردند

در سرم مغز بچّه خرگوشي­ست

که ترا تکّه تکّه­ام کردند

.

هرچه بودي ميان جنگل سبز

در سرم موريانه­ها خوردند

دايناسورهاي از تو برگشته

آبروي درخت را بردند

.

آبرويي که جمع­تر مي­شد

در فقط دستمال خوني تو

سوسک­ها باز تخم مي­ريزند

وسط قصّه­ي عفوني تو

.

«خواستم انتهاي غم باشي
شعر خواندم که عاشقم باشي»
و تو هي دور و دوووورتر رفتي…
توي اين تابلوي نقاشي

.

پشت به عکس دسته­جمعي ما

تکيه­ي قاب مرده بر ديوار

موريانه جويده مغزت را

اشتراکي جديد با نجّار!

.

سر به ديوار و دل به ديوانه

عصبيّات را کنار بکش

بغليّات شمس را بردار

مولوي را کنار دار بکش

.

با چسب­چوب پر از مني که گريه مي­کردم

تکّه­هاي موجي صدايت را
مي­چسبانم روي بيلبورد خيابان­هاي يک­طرفه
زل مي­زنم به فسيل خاطره­هايت
با فکرهاي هميشه مشکوک
مثل همان چند شنبه­اي که براي اتفاق افتاديم

.

سبد سيب ­هاي تازه­ي تو

مثل يک باغ در شبم بو داشت

هيچ کس، هيچ کس نمي­دانست

خواب اين بچّه چند لولو داشت!

.

خواب ديدم کنار ماهي­ها
گربه­ي کوچکت مريض شده
يک نفر بعد اين همه مدّت
زير چاقوي کي عزيز شده؟

.

خواب­هاي بدون بيداري

خيره ماندن به بي­نگاهي­ها

شب بديمن چشم شرقي ما

روز خوشبخت موزماهي­ها

.

تير اين سقف­ها چه کوتاه است

ارّه­ها توي دست نجّاران

ناودان­ها به گريه افتادند

زير با/ريدني­ترين باران

.

«شب­به­خير اي خيال سرگردان»
مي­روي با خودت قدم بزني
پشت اين صحن­هاي آزادي
خودت اين شعر را رقم بزني

.

از کلاهي که نيست بيرون ريخت

خواب جنگل ميان خون و خزه

-عشق يک بازي قديمي بود-

مرده در جمله­هاي معترضه!


Comments

3 responses to “مرثيه­ ای برای يک دايناسور- یک شعر گروهی”

  1. مصطفی حبیبی Avatar
    مصطفی حبیبی

    سلام. سرودن این شعر چه مدت زمان برده؟ نحوه ی سرودن مشاعره از چه طریقی ممکن شده

  2. فریبا Avatar
    فریبا

    چقدر پرمعنا و زیبا شده??????

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *