داستان یک عشق هفتاد و هفت ساله

۲۲ مرداد ۱۳۹۶

 

نه که فقط نوشته هایش را دوست داشته باشم، نه که فقط در به در دنبال کتاب هایش باشم، نه که پول توجیبی هایم را جمع کنم برای خریدن آن کتاب هایی که آقا فرید یا آقا وحید یا آقا نوید… نمی دانم اسمش چی بود در کتاب فروشی اش برای قرض دادن نداشت، نه! بیشتر از اینها دوستش داشتم. عاشق چشم های آبی و سیبیل سفید و زردش بودم. عاشق کتش. بله کُت! انگار درست موقعی در زندگی ام ظهور کرده بود که من احتیاج داشتم عاشق کسی باشم. حتما خیلی هایتان این حس را در سیزده، چهارده، پانزده سالگی تجربه کرده اید، نه؟
با «کلیدر» شروع کرده بودم. درواقع من نرفتم سراغ کلیدر، انگار او آمده بود سراغم. ده جلدش را از کتابخانه ی دایی جان برداشته بودم و هی می خواندم، هی می خواندم. تابستان بود. بقیه ی کتاب ها را من رفتم دنبالشان. از «جای خالی سلوچ» که چقدر دوستش داشتم بگیر تا «سلوک» و «آن مادیان سرخ یال» و «لایه های بیابانی» و یک سری داستان های کوتاه که یادم نمی آید تااااا «روزگار سپری شده ی مردم سالخورده» که جلد اولش را خریدم و خواندم و بعد برای دومی پول نداشتم، تولدم بود، با دختر دایی ام رفتیم کتاب فروشی و برایم خرید. چقدر خوشحال بودم. جلد دوم را شروع کردم. حالا دیگر بزرگ شده بودم، دانشگاه می رفتم، کتاب های بیشتری خوانده بودم و یکهو… یکهو دیدم نمی توانم کتاب روزگار سپری شده ی مردم سالخورده را تمام کنم. دیدم نمی کشم. هیچ کششی برایم ندارد. یکهو دیدم یکی دو سالی است که عکس «محمود دولت آبادی» که با چه کلکی از زیرزمینی ترین کتاب فروشی های مشهد پیدا کرده بودم دیگر روی دیوار اتاقم نیست. یکهو دیدم دفتری که بریده روزنامه هایی که اسم یا عکسی از دولت آبادی در آنها آمده را به آن چسبانده ام مدتهاست توی کمد خاک می خورد، بدون هیچ جمله ی جدیدی که به آن اضافه شود. کتاب را گذاشتم کنار و تا الان هنوز هم روزگار سپری شده ی مردم سالخورده برای من سپری نشده است. چند سال بعد در تالار وحدت کنسرتی بود که به همراه یکی از دوستانم رفته بودیم. دیدم محمود دولت آبادی هم چند ردیف جلوتر نشسته است و من دیدم که چشم ها و سبیل ها همان ها هستند که بودند، چشم ها کم رنگ تر و زردی سبیل پررنگ تر. به دوستم گفتم من زمانی عاشق دولت آبادی بودم. یک فنِ به تمام معنا. گفت می خواهی برویم سلام و علیک کنیم؟ توی آنتراکت برنامه از کنارش رد شدم و دیدم هیچ میلی به نزدیک شدن به این مرد ندارم. هیچ میلی به اینکه بگویم استاد من چقدر با شما زندگی کرده ام. به دوستم گفتم اول دبیرستان که بودم یکی از بزرگ ترین آرزوهایم دیدن و امضا گرفتن از این مرد بود. نمی دانم چرا الان دلم نمی خواهد.
هنوز هم نمی دانم اما این را می دانم که محمود دولت آبادی یکی از نویسنده هایی ست که وقتی من هنوز به دنیا نیامده بودم برای خودش استاد بوده و هر ناخوشایندی را هم که بنویسد، داستان های خوبش در ادبیات باقی مانده و خواهد ماند و به احترامش باید از جا بلند شد.

فاطمه اختصاری


Comments

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *